دیشب!
تاصبح خیال خواب به سرم نیامد
مدام ورق می زدم خودم را
باور کنید که جای حسرت داشت.
با دستان سردم ورق می زدم دفترم را٬ خودم را٬ قبل تر ها را
آن روزها که قلم زبان دلم بود
تاریخ خورده بود رمضان٬ سال ۱۳۸۰
و بعد
او
گفت بیا
٬ بار سفر بند
گفتم به کجا
گفتا هو
گفتم از کجا معلوم
گفتا حسین
دیدم و گفتم...
حتا شش ماهه
گفت بیا بار سفر بند.
پایین همان صفحه نوشته شده بود٬
... نباید از قافله عقب ماند.
حالا دیگر به صفحات آخر رسیده ام
با دستان تب کرده ام ورق می زنم دفتر را٬ خودم را٬ قبل ترها را...
تاریخ خورده٬
مرداد ۱۳۸۴
من دیدم گنجشکی را
دیدم که مدام خود را به قفس می کوبید
هنوز صدای گریه هاش در گوشم هست
من دیدم مدام تو را صدا می زد
دیدم آن شب ماه کمرش خم شده بود!
دیدم که راضی شد
دیدم که دیگر نکوبید
...و قلبش که هنوز با تو بود
دیدم قلبی که از هر چه جز تو
٬می رنجید!
چگونه توانستی
حالا که آرام شده است؟!
باور نمی کنم تو هم بعد مرگ سهراب...
من دیدم قفسی را که باز شد و پر پرواز نبود
دیدم گنجشکی را که قلبش تند تند می زد
و گمان پرواز نداشت!
آن شب حتا ستاره ها هم چشمک نمی زدند
آخر ماه هم که نبود.
خداحافظ!
همین و والسلام.
اما شاید اشکال از من است
نمی توانم تحمل کنم چیزی جز٬ تو را ...
می گویم٬
شاید به کارتان بخورد.
به سید گفتم بیماری روحی دارم٬ چه کنم؟
پاسخ داد:
گل درخت سخاوت و مغز حبه ی صبر و برگ فروتنی را به ظرف یقین بریز و با وزنه حلم آن را بکوب و بهم مخلوط کن. پس آن را با آب خوف از خدای متعال خمیر نما٬ و با جوهر امید رنگ بزن و در دیگ عدالت بجوشان.
بعد از آن در جام رضا و توکل صاف کن و داوری٬ امانت و صداقت به آن مخلوط نما و از شکر دوستی آل محمد و شیعیان ایشان به مقدار کافی بر آن بریز و چاشنی تقوا و پرهیزکاری بر آن اضافه نما ...
و هر روز با ذکر خدا در پیاله توبه قدری بنوش٬
تا بهبودی حاصل شود و کم کم پیکر انسانی ات پیدا شود.
در آخر هم سید نوشته بود٬ به خواندن تنها اکتفا نشود
بل جامه عمل به آن پوشانده شود.
والسلام.
از همان وقت که چشم باز کردم و دور و برم را شناختم٬ همیشه سید مجتبای نواب جلوی چشمانم است!
یعنی که سید مجتبا معلم من است...
لیک
...بی مقدمه.
مثل قایق کاغذی کودکی بچه ها شده ام!
و نه آنقدر بی خیال
مثل این قایق ها
که بگذارم
مرا
بگذارند وسط جوی و
آن وقت به اجبار دنبالم بدوند.
به اسم الله
الرحمن. چهارشنبه
الرحيم. ۱۷/مرداد/۱۳۸۶
...اين كاروان عمر مي گذرد
و هيچ خوني نيست كه بر رگ هاي مرده سر بزند!
مردمان مسافر كاروان مرگند٬
و كاروان در سفر
هر چند كجاوه ثابت مي نمايد!
اما...
چند وقتی است که دانسته ام
هنوز نايي هست تا با او هم صدا بشود!
گر چه صداي پير مردی باشد
... با قلب مريض.
نمی دانم از لذت چه می فهمید
اما نمی دانید چه کیفی دارد هر شب بنشینی منتظر تا که بشنوی
قرار است سیاهی برود.
بنشینی بیدار و گاهی حتی به زجر تا سحر را ببینی که چه می شود...
آن وقت است که خواهی دید سرود آفتاب را...
می دانم در این حوالی کسی منکر آفتاب نیست!
اما آیا زندگی و آفتاب در کار هم اند.
به إسم الله٬
الرحمن.
الرحیم. سه شنبه
۸/خرداد/۱۳۸۶
هر چند با تو بودن را هنوز نیاموخته ام!
ولی با غیر تو بودن را هم نمی توانم.
می دانم با تو بودن
پایی چون طوفان
و دستی هم پیمان
و تیغی چون آذرخش می خواهد.
می دانم طوفان در من
پایم را بسته٬
دستم را شکسته
و پیمانم گسسته است.
ای تولد امید
آیا امید چاره ای هست؟
هر چند با تو بودن را هنوز نیاموخته ام!
اما با غیر تو بودن را هم نمی توانم
آسمان بلند اینان٬ سقف کوتاهی است
که سرهای آرزو را بر زانوی ماتم می نشاند٬
...و آتش گرم این ها٬
برای من که گرمی تو را چشیده ام٬ زمستان است.
اگر باور نمی کنی٬
انتظارم را ببین٬
و چشم هایم را... که بر راه افتاده اند.
ای دست های محبت.
این چشم های طلب٬
این فرزندان راه را چه کسی بر می دارد؟!
عین.صاد
علي صفايي
به اسم الله
الرحمن پنج شنبه
الرحیم ۲۰/اردیبهشت/۱۳۸۶
من!
با این چشم دیده ام٬
با او اندوه شیرین
بی او٬ زندگی تار
و بی او زندگی پوچ و سیاه و سخت و غمگین...
بعد
برای اولین بار
دیدم
سپیدی در کنار آسمان آمد
و بالا رفت
نگاه صبح بر پلک افق لغزید
صدای گنجشک ها بالا رفت
و خورشید سرگردان
در میان کوه
تا عصر
بالا٬ بالا تر آمد٬
سکوتش بود که نور می پاشید!
سکوتش مشعل من بود
و پرسیدم چرا باریدن باران صدا دارد
و نور می بارد هر صبح تا مغرب
بی نجوا!
به اسم الله سه شنبه
۱۱/اردیبهشت/۸۶
در بنفشه ماه
دختری زیبا تر از لبخند صبح
دختری شیرین تر آهنگ آب
چشم بگشاد!
در بهاری سبز
و شاید
سرّش این باشد
در آن شب...!
" آن شب که دستان اش هم چنان مرغان وحشی
بال و پر می زد...
و در تنهایی یک کوه٬
سیلاب سرشک افتاد و او را٬
با خود از خود برد "
نگاهش را به او دوخت
بعد او را در چشم هاش گستراند
چشم اش را بست٬...
تا در نگاهش بماند.
...و حالا که از او برایش همین مانده.
حالا که نیست٬
و برایم همین مانده:
عکسی که گذاشتم اش گردیِ وسط آفتابگردان
جوری که گل برگ های زردش در امتداد چشم های آبی ش باشد
نه که فکر کنید فقط چشم اش آبی بود٬
...آبی بود!
هرز چند گاهی خاک ها را کنار می زنم و...
او را به یاد می آورم
نمی دانم او چشم در چشم من می دوزد یا که... من.
بعد٬
گمانم رنگ از چشم هام می پرد
که یکهو ناپدید می شود.
شروع می کنم به کشیدن آن چه از او برام مانده
گل آفتابگردانی٬
که وسط اش قرمز است از خونِ...
معلم که دوباره ایراد می گیرد٬ قرمز چرا!
قهوه ای سوخته٬ باید قهوه ای سوخته بکشی.
دختر نقاشی به این قشنگی را....
دوباره گندزدی دختر.
اما٬
قبل ترها برایم گل آفتابگردان بودی
حالا که آمدم و قتلگاهت را دیدم می فهمم
آفتابگردان نیستی.
تو٬
خود خود خورشیدی.
و من٬
من هم چو گل های آفتابگردان
هر صبح تا شام به تو می نگرم.
ای مهربان ترین خورشید زندگی ام!
عاقبت به آغازی دوباره رساندیم.
دوشنبهبإسم الله ٬
الرحمن الرحیم.
چهارشنبه
۱۱/بهمن/۱۳۸۵
در این فاصله ی کم که خورشید یک بار این لاشه ی خاکی را روشن کرده بود٬
آنان چه فاصله عمیقی را طی کرده بودند.
دیشب تاریخ بشریت چنین شهدایی نداشت٬ و امشب آنان در گذرگاه اش خفته اند.
۱۱محرم.
به إسم الله٬
الرحمن. یکشنبه
الرحیم. ۸/بهمن/۱۳۸۵
درخت٬
ریشه در زمین دارد و شاخ و برگ در آسمان.
می بینی اسارت را.
چیزی شبیه اینکه مدام مجبور باشد رنگ عوض کند.
بهار صورتی می شود.
تابستان سبز.
پاییز زرد.
زمستان سفید.
با هر باد٬ به یک سو.
و من و تو ریشه در...
پس چرا شاخ و برگ مان این جاست؟!
به اسم الله چهارشنبه
۴ /بهمن/۱۳۸۵

دیشب درختی دیدم٬ که قصد راه رفتن داشت.
می خواست همه ریشه هاش٬ از بیخ بکند.
حتی دیدم در دستان اش اره بود! می گفت ساقه هام سنگینی می کنند.
نشد... نتوانست.
...و بعد که نیلوفری آمد٬ به وجودش پیچید٬ به جان اش چسبید.
خواست بگوید نمی خواهدش اما...
دیر شده بود زود به دورش پیچید.
دیشب دیدم درخت حرف می زد٬ می گفت لااقل بالاتر بیا نیلوفرم... .
...٬همین.
دیشب دیدم اش! خوابش را دیدم!
تنها چیزی که آن جا داشتم سمیرا بود. خیلی وسیع بود.
فرشته بود ....این را علی می دانست....
امیر٬ باور کن سمیرای خودمان بود مثل فرشته ها شده بود!
همه آبروم بود.
که امیر هم خوابش دیده بود و شرم می کرد از گفتن اش یادش آمده٬
تمام رفتارهاش را با سمیرا و او که چه مهربان صدا می زده است٬ پدر.
پدر؟!
٬ تمام
به إسم الله
۱۹/دیماه/۱۳۸۵
می آید٬ خراب می کند
زندگی را٬ آسایش را. "انگار آینه دق است."
تا نیامده تا حضورش حس نشده٬ باید بمیرد. و راضیه مادر کودک هم مدام می گوید نمی
خواهمش .
می خواستند راحت باشند زندگی کنند. همه چیز تعیین شد مدل دارو و آمپول ها حتی ساعت و روز
موعود. قرار است ذبح شود! که بچه است٬ نوزاد است٬ نیست و مهم نیست.
چه گناهی کرده از اول زندگی ش باید زجر کشد غفلت از آن ها بوده به کودک چه؟ و بهانه باز هم
بهانه پشت بهانه راحتی کودک مهم است.
دکتر ها پیش بینی ناقصی ش می کردند و کس نبود بگوید دکتر را چه به پیش گویی!!
شب قبل از قرار همه خوابیدند که رفته است مرده است نیست و نابود شده است٬ در ذهن ها
شان. همان شب خواهر راضیه خواب دید. دید کودک بچه دختری را سر می برد و او زل زده
در چشمان اش که بأی ذنب قتلت... .
حالا نوبت راحله است که باید همه چیز را خراب کند٬ که چی؟! خانم دیشب خواب دیده عزراییل
شده انگار الرحمان برش وحی شده است. به محض بیداری ش همه سوزن ها و داروها را ریخته دور٬
حالا مانده به راضیه چه بگوید...
٬ناتمام
ادامه ...
وقتی رفت٬ نه که وقتی آمد.
می آید می نشیند کنارش می بیند خسته است٬ عمل شده است. خون زیادی از دست
داده. درد کشده. راضیه می گوید دیشب از درد خوابم نبرد. وضع و روزش هم که بدتر شده.
داروها باید قوی تر شود؟! دست خودش که نیست فریاد می کشد. دکتر راضیه حامله است.
و او که چه راحت می گوید سقط اش کنید.
دوباره چشم اش که به راضیه افتاد٬ دیوانه شد جنون به سرش زد. گفت نمی دانم به خدا
نمی دانم چه کردم همه را خودم به هم زدم که همه مان تصمیم گرفته بودیم؟!
راضیه بهت زده رنگ پریده٬ مدام سر تکان می دهد اشک می ریزد و می گوید چه کردی!
چه شده است؟! امروز ....امروز چند شنبه ؟..... قرار بود امروز... که جیغ زد و از حال رفت.
حالا راحله است و پرس و جوی دکتر و صدای جیغ ممتد دستگاه در گوش اش.
جواب نگاه سنگین شوهر خواهر را چه دهد؟ خواست از کوره در رود بگوید به من چه؟
خودشان هر غلتی خواستند... که یادش افتاد تصویر کشتن کودک را و چشمان زلال اش که
شرم داشت و ... شرم.
رفت جلو٬ گفت تو حرفی بزن مرد مگر بچه تو نیست؟! این هم زن توست. اسماعیل هنوز از
بهت در نیامده٬ دارد تعجب تعجب نگاه می کند. که راحله براق می شود. می توپدش انگار از
صداش خوش اش آمده.
گریه ی اسماعیل را می خواست٬ دید حتی صدایش را هم شنید. اسماعیل گفته بود جار
زدن نمی خواست گفته بود راضیه بایدبا بچه زندگی کند ٬ حیاتش دهد٬ تصمیم با اوست.
...
ناتمام
ا د ا م ه ...
وقتی رفت٬ نه که وقتی آمد.
حالش که جا آمد راحله گفت. همه ی ماجرا را گفت و رفت. تا خودش تصمیم بگیرد.
و باز سکوت سرد اسماعیل سنگین کرده هوا را. کاش می گفت بکشش تا که راضیه
به مهر مادری ش آن را حفظ می کرد. طاقت نداشت٬ راضیه. صبرش رفته بود. که زجر
می کشید. پرسید چرا اسماعیل این جوری شده؟ حق داشت بداند.
اسماعیل می گوید بغض اش می ترکد. و اشک هاش که آرام آرام راه پیدا می کنند تا
جایی که بتوانند قطره قطره بچکند. او هم مانع نمی شود. انگار معطل بوده کسی بپرسد.
خسته شده. تمام مغز استخوان اش سوخته از برق نگاهی که از جایی دیده شنیده. بس
فکر کردند عین خیال ش نیست. حالا راضیه می پرسد. می خواست کسی بپرسد اما
راضیه چرا؟!
می گوید آن وقت را که سر در گم و گیج راه افتاده از مریض خانه رفته بیرون در خیابان.
راه اش را گرفته صاف رفته دفتر آیت الله. پرسیده.شوکه شده. فرمودند حرام است.سقط
جنین حرام است. دلیل خواسته.گفته ند این بچه را هم بکشید چیزی حل نمی شود بعد
از این باز خدا می تواند.... بچه ای ...
مانده تنها. کاش راضیه بود او هم می شنید.
پدر بزرگ از دور شاهد قضایا بود و بالا تر از حرف اش هیچ نبود. گفت رضا همه مسائل را
به رضا حل می کند. داشتم فکر می کردم چه می گوید٬ گفت می رویم امام رضا.
حالا باز اصرار از دکتر ها که راضیه مریض است و سفر براش درد سرزا. که گفت برویم... .
در راه اشک های راضیه گواه دردش بود و لبان اش که هیچ گاه به اقرار باز نشد. مگر آن
وقت که به اسماعیل گفت این ما بودیم که قبل از عمل آزمایش ندادیم. هیچ یادت هست
چه قدر دل شوره داشتم و تو می گفتی عملت خوب بوده ست. یادت هست گفتم هیچ گاه
دلم به من دروغ نگفته. و تو گفتی پس برای اولین بار گفت...
این داستان ادامه دار است.
....
ا د ا م ه اش نگاشته شد. ۳۰/دیماه/۱۳۸۵
تقدیم...
می خندیدی و من گریه می کردم و آخر کار هر دو اشک ریختیم. تو هم دلت گواه ماجرا بود.
باز هم صبر٬ صبوری٬ سنگ!
غفلت از هر دومان بود که اسماعیل لب باز کرد. باور کردنی نبود تو این چند ماه قبل حامله
بودی. حالا راضیه می خواد حرف هاش بزند شاید گواه بی گناهی ش شود.
آن چند ماه، همه اش درگیر این دکتر و آن دکتر و کمیسیون پزشکی بودیم و عمل جراحی و
من که برنامه م معلوم نبود همه را دلیل بر اضطراب گرفتم. آن وقت یادت هست حتی با
گریه آب می خوردم.
دوباره حرف تمام پزشک ها در گوش اش وز وز کرد. و راهی که انتهاش معلوم بود. داشتن
کودک معلول٬ ناقص٬ عقب افتاده...
این بچه در ماه های اول زندگی ش خطرناک ترین اشعه ها٬ بدترن داروهای مسکن٬
پنسیلین و از همه بدتر بیست و چهار ساعت بیهوشی٬چهار ساعت بیهوشی کامل مادر
و نتیجه معلولیت کامل کودک. که بچه نیست گوشت است و استخوان...
این همه غفلت عجیب بود. می دانستند گاهی فراموشی هدیه خود خداست.
مهدی و علیرضا و عباس برادری کردند در حق اش. راضیه می گفت در بحبوحه ی جنگ
و حال و روز من شادی نرفت با حضور ایمان شان. بعد از سفر حتی علیرضا نماند سلامتی
کودک را ببیند. او که به دنیا آمد بیست روز بعد چهلمین روز شهادت علیرضا بود. راضیه
می گفت آن روز که شفای تو را گرفتند شهادت را هم برای خود گرفتند. مهدی شش ماه
بعد رفت. و عباس که بار سفر بسته و رفتن اش هنوز به تاخیر می افتد.
راضیه پشت پنجره فولاد غر می زد دل اش قرار نداشت. مدام می گفت راضی شدم باشد.
به مادراش هم گفته بود اسم بچه اش را سمیرا می گذارد.
پدر بزرگ رفته است معلوم نیست کجا، بیاید می رویم٬ آرام باش راضیه!
پدر بزرگ وقتی آمد طنابی در دستش بود٬ که به پنجره بسته بودند. راضیه هم همین را
می خواست. می خواست برود می ترسید از رفتن ایمان اش بلند شد و هیچ نپرسید چرا؟!
پدر بزرگ موقع برگشت همه را گفت. گفت دیده امام رضا را دختری به او داده گفتند شفا
ش دادیم. حالا اشک های راضیه ست و باز سکینه پدر!
راضیه می گفت سنگ باز هم صبوری؟!
و بعد که دوباره راضیه ماند و تنهایی و تنهایی و فکر های موهوم. باید شش ماه صبوری کند تا
شاید بفهمد خواب و خیال نبوده ست.
همه چیز آماده ست٬ حالا همان روز است که بعد جیغ آن بچه یا اشک ها می ریزد یا که...
٬همه جور دستگاهی هم هست.
و بالا خره صدای جیغ اش بالا رفت! که اسماعیل بر سلامتی ش مطمئن شد.
راضیه هنوز به هوش نیامده. وحشت همه و وجوداسماعیل شده.
که فریاد زد خدا یکی می گیری! یکی می دهی٬ تو هم معامله؟!
پرستار کنارش ایستاده می گوید بچه سالم است.
نمی شنود. می پرسد چه شد؟!
پرستار دوباره می گوید بچه سالم است.
چه کردید؟ مادراش چه شد زنده است؟
عمل سخت بود که مادر هم.
بعد این همه دلهوره این راضیه است که باز دل اش آرام نمی گیرد و باور نمی کند همه
این قدر راحت قبول کردند!
چرا بچه آرام است. گریه نمی کند؟ شاید... کم تقلا هم که هست.نکند؟ گوش هاش نمی
شنوند. شاید هم چشم هاش نمی بینند. که دوباره متهم ردیف اول است راضیه.
کودک باری سخت سرما خورد. و دکتر بی مهابا صدای قلب اش که شنید گفت صدای اضافه
می شنوم. دوباره راضیه ماند و فکر های بی خود که همیشه به دنبال تصدیق شان بود.
راضیه دارد تمام خاطرات هفت سال پیش براش تداعی می شود.هفت سال می شود که گذر
ش به مریض خانه نیفتاده. و دوباره باید تحمل کند آن جا را؟!
و کی تمام می شود این همه سختی٬ خدا می داند.
کودک انگار همه چیز براش آشنا ست. و مثل همیشه آرام و بی سر و صدا.
دکتر پس از اکو می نویسد. قلب اش بزرگ است.
قلب اش بزرگ است؟!!
...قلب اش بزرگ بود که مرد.
حالا راضیه و اسماعیل و سلیمه مانده اند. که راضیه هم رفته است پر کشیده است.
یعنی بین همه هست اما وجودش را با کودک اش زیر خاک ها جا گذاشته. کاش موقع
اتمام سختی را نمی خواست. کاش انتظار پایان اش نمی کشید.
یعنی انتظار مرگ کودک اش را نمی کشید و...؟!!
٬تمام.
اومد صاف نشست روبه روم. بی هیچی یه دفعه گفت: من خیلی زشتم؟ خوب چی می گفتم
وا خدا به دور خیلیم خوشگلی. بعدشم زدم زیر خنده حالا دیگه بند نمی اومد. تا خواستم بپرسم
چی شده؟! پاشد کوله ش رو برداشت رفت.
کجا رفتی دختر ....وایستا
به گوشم رسید. اما آخه اون که پسر خوبی بود. بهش نمی اومد. پسره هوس عروسک بازی به
سرش زده رفته عروسک خوشگل تر پیدا کرده. دختر تو دانشگاه اونو دیده رفته جلو هر دوشون
بودن. چشم هاشو گرد کرده. صداشو برده بالا٬ بهش گفته به همین راحتی؟! یه دفعه اون یکی
دختره دراومد گفته٬ چقدرم زشته. رفیق ما هم ماستش رو کیسه کرده بر گشته. حالا فکر کرده
زشته٬ نکنه پسره حق داشته؟
...دختر که شد چشم و ابرو و قیافه٬ به این فکر نکن زشتی یا خوشگل٬ به این فکر کن پسر چه بی ارزش شده .
یا هو
بی مقدمه چهارشنبه
۱۳/دیماه/۱۳۸۵
دلم برای دیدنت لک زده است.
درست مثل سیب هایی که بر شاخه جا ماندند.
با دست های مهربانت تمنایم کن.
از شاخه بر چینم که هراس پای درختی شدن،
دلم را سخت آزرده است.
در دل برگیرم که سیب کوچک دلم را ...
طاق مامن کرم های زمینی شدن هرگز نیست.
در سایه سار قلب خود برایم اندک مکانی پیدا کن٬
که عطر سیب های لک زده تا بهار نخواهد پایید.
...همین
یاهو چهارشنبه
۱۳/دیماه/۱۳۸۵
ـ جایی در وجود همه خالی است.
حالا بعد چند وقت که پیداش کردی می بینی یک دست برداشته دوخته به وجودش.
ازش می پرسی چه کردی؟! می فهمی، جشن کاملی ش را گرفته! انگار از عشق و
محبت و ازدواج فقط کمک کار را فهمیده. و بعد جشن عقد! که چی آقا پر شده٬

کامل شده است؟!
دست خودش که نیست. انگار خدا روش کم کار کرده٬ این جوری عاشق می شود.
ـ چند لحظه پیش دیدم اش. داشت جای قلبش را می چید٬ فهمیدم قضیه از چه قرار است.
تا فهمید می دانم گفت. گفت می خواهم زندگی را او در رگ هام جاری کند.
ـ آن یکی را خودم سر سفره عقدشان بودم همه وجودش را خالی کرده بود
دیدم چه جوری بله گفت. دست زدم.
بعد به هر دو تبریک گفتم. وقتی از هم دور شدند دوام نیاورد ٬ رفت پیش اش
اسمش را هم او گذاشت شهید ...