نگاهش را به او دوخت
بعد او را در چشم هاش گستراند
چشم اش را بست٬...
تا در نگاهش بماند.
...و حالا که از او برایش همین مانده.
حالا که نیست٬
و برایم همین مانده:
عکسی که گذاشتم اش گردیِ وسط آفتابگردان
جوری که گل برگ های زردش در امتداد چشم های آبی ش باشد
نه که فکر کنید فقط چشم اش آبی بود٬
...آبی بود!
هرز چند گاهی خاک ها را کنار می زنم و...
او را به یاد می آورم
نمی دانم او چشم در چشم من می دوزد یا که... من.
بعد٬
گمانم رنگ از چشم هام می پرد
که یکهو ناپدید می شود.
شروع می کنم به کشیدن آن چه از او برام مانده
گل آفتابگردانی٬
که وسط اش قرمز است از خونِ...
معلم که دوباره ایراد می گیرد٬ قرمز چرا!
قهوه ای سوخته٬ باید قهوه ای سوخته بکشی.
دختر نقاشی به این قشنگی را....
دوباره گندزدی دختر.
اما٬
قبل ترها برایم گل آفتابگردان بودی
حالا که آمدم و قتلگاهت را دیدم می فهمم
آفتابگردان نیستی.
تو٬
خود خود خورشیدی.
و من٬
من هم چو گل های آفتابگردان
هر صبح تا شام به تو می نگرم.
ای مهربان ترین خورشید زندگی ام!
عاقبت به آغازی دوباره رساندیم.