به اسم الله
الرحمن پنج شنبه
الرحیم ۲۰/اردیبهشت/۱۳۸۶
من!
با این چشم دیده ام٬
با او اندوه شیرین
بی او٬ زندگی تار
و بی او زندگی پوچ و سیاه و سخت و غمگین...
بعد
برای اولین بار
دیدم
سپیدی در کنار آسمان آمد
و بالا رفت
نگاه صبح بر پلک افق لغزید
صدای گنجشک ها بالا رفت
و خورشید سرگردان
در میان کوه
تا عصر
بالا٬ بالا تر آمد٬
سکوتش بود که نور می پاشید!
سکوتش مشعل من بود
و پرسیدم چرا باریدن باران صدا دارد
و نور می بارد هر صبح تا مغرب
بی نجوا!
به اسم الله سه شنبه
۱۱/اردیبهشت/۸۶
در بنفشه ماه
دختری زیبا تر از لبخند صبح
دختری شیرین تر آهنگ آب
چشم بگشاد!
در بهاری سبز
و شاید
سرّش این باشد
در آن شب...!
" آن شب که دستان اش هم چنان مرغان وحشی
بال و پر می زد...
و در تنهایی یک کوه٬
سیلاب سرشک افتاد و او را٬
با خود از خود برد "