می گویم٬
شاید به کارتان بخورد.
به سید گفتم بیماری روحی دارم٬ چه کنم؟
پاسخ داد:
گل درخت سخاوت و مغز حبه ی صبر و برگ فروتنی را به ظرف یقین بریز و با وزنه حلم آن را بکوب و بهم مخلوط کن. پس آن را با آب خوف از خدای متعال خمیر نما٬ و با جوهر امید رنگ بزن و در دیگ عدالت بجوشان.
بعد از آن در جام رضا و توکل صاف کن و داوری٬ امانت و صداقت به آن مخلوط نما و از شکر دوستی آل محمد و شیعیان ایشان به مقدار کافی بر آن بریز و چاشنی تقوا و پرهیزکاری بر آن اضافه نما ...
و هر روز با ذکر خدا در پیاله توبه قدری بنوش٬
تا بهبودی حاصل شود و کم کم پیکر انسانی ات پیدا شود.
در آخر هم سید نوشته بود٬ به خواندن تنها اکتفا نشود
بل جامه عمل به آن پوشانده شود.
والسلام.
از همان وقت که چشم باز کردم و دور و برم را شناختم٬ همیشه سید مجتبای نواب جلوی چشمانم است!
یعنی که سید مجتبا معلم من است...
لیک
...بی مقدمه.
مثل قایق کاغذی کودکی بچه ها شده ام!
و نه آنقدر بی خیال
مثل این قایق ها
که بگذارم
مرا
بگذارند وسط جوی و
آن وقت به اجبار دنبالم بدوند.