به اسم الله
الرحمن پنج شنبه
الرحیم ۲۰/اردیبهشت/۱۳۸۶
من!
با این چشم دیده ام٬
با او اندوه شیرین
بی او٬ زندگی تار
و بی او زندگی پوچ و سیاه و سخت و غمگین...
بعد
برای اولین بار
دیدم
سپیدی در کنار آسمان آمد
و بالا رفت
نگاه صبح بر پلک افق لغزید
صدای گنجشک ها بالا رفت
و خورشید سرگردان
در میان کوه
تا عصر
بالا٬ بالا تر آمد٬
سکوتش بود که نور می پاشید!
سکوتش مشعل من بود
و پرسیدم چرا باریدن باران صدا دارد
و نور می بارد هر صبح تا مغرب
بی نجوا!