یاهو چهارشنبه
۱۳/دیماه/۱۳۸۵
ـ جایی در وجود همه خالی است.
حالا بعد چند وقت که پیداش کردی می بینی یک دست برداشته دوخته به وجودش.
ازش می پرسی چه کردی؟! می فهمی، جشن کاملی ش را گرفته! انگار از عشق و
محبت و ازدواج فقط کمک کار را فهمیده. و بعد جشن عقد! که چی آقا پر شده٬

کامل شده است؟!
دست خودش که نیست. انگار خدا روش کم کار کرده٬ این جوری عاشق می شود.
ـ چند لحظه پیش دیدم اش. داشت جای قلبش را می چید٬ فهمیدم قضیه از چه قرار است.
تا فهمید می دانم گفت. گفت می خواهم زندگی را او در رگ هام جاری کند.
ـ آن یکی را خودم سر سفره عقدشان بودم همه وجودش را خالی کرده بود
دیدم چه جوری بله گفت. دست زدم.
بعد به هر دو تبریک گفتم. وقتی از هم دور شدند دوام نیاورد ٬ رفت پیش اش
اسمش را هم او گذاشت شهید ...