یاولی غدیر
۱۴۲۷ رها٬ بی کس
تا چشم کار می کرد بیابان بود و بیابان. و لبانم که توان صدا زدن هم نداشت٬ یعنی کسی هست؟!
از هر طرف که می شد دویدم٬ وباز خدایا اینجا همان جای اول است. خورشید به زمین چسبیده بود
یعنی می خواست زمین را ببلعد.
نگاه کن آن طرف تر آب... آب است. و آن درخت که به امیدی راست ایستاده ... به امیدی. چیزی از
درون آرامم می کرد که بانگ جرس اشتران مطمئنم ساخت. صدای کاروانی است اینجا می آید
خدااا! این جا می آیند. آن قدر نزدیک شده اند که صداشان می شنوم...
و حالا بین شان ام از میان جمع کسی فریاد می زند٬ رسول می گوید همه بایستید٬ به آن ها که
جلو رفتند خبر رسانید باز گردند و آنان که پشت سرند خود را سریع تر برسانند. زمزمه ای در میانشان
بود دنیا بر سرم خراب شد وقتی شنیدم می گفتند جبریل وحی آورده آخرین حج رسول است شاید
شاید می خواهد وداع کند و آن یکی که می گفت نه خبر مهمی است در این گرما همه را فرا خوانده
و حالا چیزی درونم می گوید به آرزوت رسیدی.
می خواستم غدیر آن سال را خودم تجربه کنم.
می شنوی این بار صدا صدای خود رسول است همه بایستید!
بایست و پایداری کن در برابر این پیغام که برای بعضی سخت می نماید. و صداش که خسته بود
و ....خسته.
آنها که پیش رفتند بازگردند.
جلوتر از امام نروید. آی مردم فانو ستان بر پشت مگیرید ....ضررخواهید کرد سایه تان فراتان می
گیرد ظلمت را... ظلمت.
و آنها که پشت سرند خود را سریع تر برسانند.
می دانم در طول تاریخ چه سرشان خواهد آمد٬ وقتی از امام عقب می مانند.
...و من که توان نداشتم داشتم جان می دادم که بیدار شدم. او فریاد می زد و آنان که به صداش
عادت داشتند. حالا از خواب بیدار شده ام... و خوابم که بیداریم بود. حسرت تمام وجودم را پر
کرد وقتی یادم افتاد نماندم تا که ...تا علی مولاه را بشنوم.
که صدای رسول دوباره تمام عالمم را پر کرد.
همه بایستید٬
آنها که پیش رفتند باز گردند
و آنها که پشت سرند خود را سریعتر برسانند
....تا فرج حاصل گردد.
+
نوشته شده در ساعت 11:41 توسط واو
|