به اسم الله چهارشنبه
۴ /بهمن/۱۳۸۵

دیشب درختی دیدم٬ که قصد راه رفتن داشت.
می خواست همه ریشه هاش٬ از بیخ بکند.
حتی دیدم در دستان اش اره بود! می گفت ساقه هام سنگینی می کنند.
نشد... نتوانست.
...و بعد که نیلوفری آمد٬ به وجودش پیچید٬ به جان اش چسبید.
خواست بگوید نمی خواهدش اما...
دیر شده بود زود به دورش پیچید.
دیشب دیدم درخت حرف می زد٬ می گفت لااقل بالاتر بیا نیلوفرم... .
...٬همین.